تبليغاتX
صبانگاهان

قلم ایستاده سر ِخطِ شروع . سر ِخط ، شروع . تند راه می رود، می ایستد ، نقطه ویرگول می گذارد و ادامه . سرعتش کم تر شده . سر ِخط و ادامه . پیچ وتاب می خورد ، قبلی ها راخط می زند . دو نقطه می گذارد و ادامه. حالا بعضی جاها می ایستد، فکر می کند و بعد که راه را پیدا کرد ، دوباره می دود. به پایان می اندیشد . نه به امتداد خط ها . به جایی که دیگر نقطه سر ِخط نباشد. نقطه پایان. قلم خوابیده ته ِخط پایان. ته ِخط ،پایان.

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت توسط صبا |

انگار تمام چیزهای لذت بخش این دنیا باید غم انگیز باشد! نمی دانم مثلا" همین عاشقی خودمان. خیلی سخت پیدا می شود کسی که لایق عشق تو باشد و آن موقع هم که پیدا شد همه اش سوز و گداز و فراق! همه اش گریه و اظهار درماندگی و به سجده و پای معشوق افتادن! عالمان و زاهدان می گویند ( همین درست است. این همان عشق حقیقی ست. مرحبا به تو که پیدایش کردی!) در حالی که تو گیجی و خسته از عاشقی ، خسته از معشوق ، خسته از خدا!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت توسط صبا |

آخر این رنگ ها را چه به سیاست؟! من می دانم طفلکی ها خودشان هم نمی خواستند قاتی بازی کثیف سیاست شوند! اسم شان بد در شود! دلم سوخت و غصه خوردم برای مظلومیت سبز!! سبزی که شاید این رنگی اش را در هیچ کجای دنیا نتوان پیدا کرد! پای آبی و زرد هم کشیدند وسط ، ولی هر چه باشد ترکیبشان همان سبز است!

 

نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت توسط صبا |

دلم برای چاه دست شویی بیچاریمان می سوزد . چند روز پیش پسرک همسایه به زور یکی از آن ماشین کوکیهایش را به خوردش داده!خب طفلکی در گلویش گیر کرد و نتوانست هضمش کند و رویم به دیوار هر چه خورده بود بالا آورد. یک عالمه هم خرج دوا درمان و دکترش کردیم ، ولی باز هم حالت تهوع و سرگیجه دارد.

نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت توسط صبا |

نشسته ای و بی هدف فایل های کامپیوترت را جا به جا می کنی البته در حالی که قهوه ی سرد تلخ دیروزت را مزمزه می کنی!! کتاب هایت را به هم می ریزی و دوباره می چینی!! عکس هایت را بیرون می آوری و دوباره سر جایشان می گذاری!! چیز خاصی نیست.. فقط وقتت را می گذرانی همین.

 

نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت توسط صبا |

زندگی را باید خورد ، اجبار است . چه تلخ باشد چه شیرین! چه رژیم باشی چه نباشی! البته ما بی دندان ها مجبوریم قورتش بدهیم ؛ که خب در نتیجه هضمش برایمان سخت می شود و رو دل می کنیم!

نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت توسط صبا |

دلش سیر و سماق و سکه نمی خواست ، سالش را با سیگار و سودا و ساندویچ ژامبون و سالاد ماکارونی و سمفونی بتهوون و ساز دهنی و سرفه های خشک تحویل کرد . دلش عید دیدنی و سیزده به در نمی خواست ، در خانه ماند و به حساب هایش رسید ، همه بایگانی شدند جز یکی ؛ هر چه می کرد حسابش با خدا صاف نمی شد.

نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت توسط صبا |

خدا بی کار بود، شب و روزش یکنواخت می گذشت، سرگرمی هم نداشت. فکر می کرد و فکر می کرد تا این که به فرمول آدم رسید؛ خب آفریدش. و فقط سر خودش را شلوغ کرد البته سرگرم هم شد...

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت توسط صبا |

مگر می توان به ماه نگاه نکرد و آسوده خوابید؟! اگر آسمان ابری هم باشد ،آن قدر بیدار می مانم و به آسمان چشم می دوزم تا پیدایش بشود ؛ و من یک شب دیگر قبل از خواب صورت ماهش راببینم!

نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت توسط صبا |

آرام غلتی می زنی و نگاهت به ساعت می افتد چند روزی می شود که باتری اش ته کشیده ، درست مثل خودت! مطمئن نیستی باز هم بی خوابی ؟ یا صبح شده؟! کش و قوسی به خودت می دهی و خمیازه کشان پرده ی کلفت پنجره را کنار می زنی؛همان خیابان،آپارتمان ها،تیرهای چراغ برق و اتومبیل ها و مردم همیشگی! زمین خیس نیست! سفید هم! حتی رنگ آفتاب هم همان است...یک روز تکراری دیگر...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت توسط صبا |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

tajalligah

صبا

tajalligah

http://tajalligah.blogfa.com

صبانگاهان

صبانگاهان

صبانگاهان

دست نوشته هایم........

صبانگاهان

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog